تبليغاتX
 زیر خط خوشحالی
زیر خط خوشحالی
...

 

خيلي‌ها با خيلي‌هاي ديگر هم‌خانه هستند. خيلي‌ها هم با خيلي‌هاي ديگر برادرند. احتمالن عده‌اي از اين خيلي‌ها، هم هم‌خانه‌اند هم برادر. اين عده حتمن بعد از مدتي مي‌فهمند كه ديگر نه برادرند نه هم‌خانه. امروز اين برادر، هم‌خانه يا طرف ديگر همين رابطه‌ي تعريف نشده از پايان نامه‌ي كارشناسي ارشدش دفاع كرد و همين روزهاست كه برود پيِ زندگي‌اش. كجا؟ لابد «هر جا كه پيش آيد!»

سه سال براي خودش يك عمر است. زياد اهل دوست و رفيق بازي نبوده‌ام و نيستم. قبلن دلم خوش بود كه لااقل توي خانه برادرم را دارم. حالا ديگر خيالم بايد راحتِ راحت باشد كه تنها هستم. پيش به سوي يك زندگي جديد. 


[ ]
+
شترگلو تقدیم می کند:

كنسرت بهمن علاءالدين (مسعود بختياري) يكي از پر شورترين كنسرت‌هايي بود كه رفتم. كنسرت توي يك سالن ورزشي برگزار شده بود و جمعيت زيادي را به سالن آورده بود. از پيرمرد و پيرزن گرفته تا بچه‌هاي قد و نيم‌قدي كه با لباس محلي آورده بودندشان تا با آهنگ چهاردستمالي آخر كنسرت برقصند.

وقتي تبليغ كنسرت ايرج بسطامي را ديدم چيز زيادي در موردش نشنيده بودم. يكي دو تا از كارهايش، به آهنگ سازي كيوان ساكت، تنها چيزي بود كه از بسطامي شنيده بودم. توي تبليغ گفته بودند قرار است حسن ناهيد هم در گروه باشد. رفته بودم نوازندگي حسن ناهيد را از نزديك ببينم و بشنوم كه نشد. ناهيد به همراه گروه نيامده بود. چيز  بزرگي را از دست داده بودم. اما به جاي آن با صداي زيباي ايرج بسطامي آشنا شدم. با زيباترين آهنگ‌هايش. گل پونه‌ها، شباهنگام، صبح ديدار و …

موج جديد موسيقي بعد از دوم خرداد، تب و تاب موسيقي را در همه جا زياد كرده بود و خيلي از جوان‌ها گروه تشكيل داده بودند و كنسرت برگزار مي كردند كه با استقبال هم مواجه مي شد. بهادر صداي خيلي خوبي نداشت ولي جز اولين‌ها بود. گروه نسبتن خوبي داشتند. در مجموع كنسرت بدي نبود.

اين‌ها را گفتم تا بگويم چند وقتي است براي حفظ موسيقي ايراني تصميم گرفته‌ام كنسرت نروم. براي همه‌مان بهتر است. مسعود بختياري يكي دو سال بعد از آن كنسرت بر اثر سكته فوت كرد. ايرج بسطامي دو سه سال بعد از كنسرتش در زلزله بم فوت كرد. اما از همه تراژيك‌تر بهادر بود كه سه چهار سال بعد از كنسرت توسط پدرش به قتل رسيد.

جامعه موسيقي شانس آورد چند سالي است – به دلايلي – از خير كنسرت رفتن گذشته‌ام وگرنه الآن هيچ بعيد نبود با چنين تبليغي مواجه بشويد:

شِتِر گِلو تقديم مي‌كند: كنسرت بزرگ آخرين بازمانده‌ي موسيقي ايراني.

 

 ......................

شترگلو = نام كنسرت‌گذار

 


[ ]
+
این داستان اسم ندارد

1

وقتي مي‌رفت توي دفتر گفت: «اگه ببينم از ئي خط جلوتر اومدي گردنتو ميشكنم كرّه‌خر!» كرّه‌خر هفت جد و آبايت است. آدم كه نكشته‌ام پفيوز. توي ذهنم تمام فحش‌هايي كه بلدم را مرور مي‌كنم. از قرمساق خوشم مي‌آيد. ياد داستان قرمساق گفتن قورباغه مي‌افتم. پفيوز و قُرُمدَنگ و جاكش و مادر قحبه را هم بلدم. همين چند روز بود پيش فهميدم كه مادر قهوه نيست و مادر قحبه است. نمي‌دانم قحبه يعني چي. پفيوز و قرمساق و جاكش و قرمدنگ را هم نمي‌دانم. ولي معني‌شان هر چه كه هست آقاي ميرعالي همان است. اگر نبود كه آن‌جور نمي‌زد خرد و خميرم كند. مگر هم‌سنش هستم؟ مردكه‌ي قرمدنگ! آخيش! وقتي فحش مي‌دهم دلم خنك مي‌شود. مگر آن روز كه معلوم شد رضايي روان‌نويس طيبي را دزديده است  اين‌قدر كتك‌اش زد كه مرا مي‌زند؟ بايد ديگر از اين مدرسه بروم. هر جا بروم منتم را  مي‌كشند. خير سرم مثلن شاگرد اول‌شان هستم. همه را بردند اردو به من رضايت‌نامه هم نداد. پفيوز!

همه‌اش تقصير برهاني است. اگر كمي عرضه داشت اين‌جور نمي‌شد. قرار بود وقتي آقاي ميرعالي را مي‌بيند سر و صدايي بكند و متوجه‌ام كند كه دارد مي‌آيد، آن‌وقت من هم از آن يكي در بروم توي حياط. خودش هم مي‌داند توي محله گيرش بياورم پوستش را مي‌كنم. علي برهاني هم پفيوز است كه اين كار را كرد. خوب كاري كردم گفتم علي برهاني به‌ام گفت اين كار را بكنم. الان لااقل دوتايي كتك مي‌خوريم. مگر يك نفر آدم چه‌قدر زور دارد؟ دو نفر كه باشيم زودتر خسته مي‌شود. خودم هم دلم خنك مي‌شود كه برهاني هم دارد كتك مي‌خورد.

پسِ‌گردنم مي‌سوزد. پهلويم درد مي‌كند. نكند كليه‌ام از كار افتاده باشد؟! مادر اسماعيل هم پهلويش درد مي‌كرد بردندش بيمارستان كليه‌اش را عمل كردند. با لگدي كه آقاي ميرعالي زد توي پهلويم حتمن كليه‌ام را داغان كرده است. اگر كليه‌ام خراب شود پدرش را در مي‌آورم. مي‌برمش دادگاه. مثل پسر محمد باقري كه به خاطر دست يعقوب بردندش دادگاه.

كاش همان لحظه كه وارد آبدارخانه شد و من را ديد فرار مي‌كردم. اگر مي‌شد حتمن اين كار را مي‌كردم. همين كه آقاي ميرعالي را بالاي سرم ديدم زود درِ فلاسك را گذاشتم و خواستم بلند شوم كه لگدش خورد به پهلويم.

چي كار مي‌كردي كرّه‌خرِ بي‌پدر مادر؟!

آمدم بگويم بي‌پدر مادر خودتي كه لگد دوم را خوردم و كف آبدارخانه پهن شدم و زدم زير گريه. اگر حسين گربه هم اين لگدها را مي‌خورد گريه مي‌كرد. چه برسد به بقيه. حسين گربه دوساله است. تقريبن با همه‌ي بچه‌هاي محله هم‌كلاسي بوده. يك سال در ميان مردود مي‌شود. آقاي بهاري گفته اگر امسال مردود شود بايد برود شبانه بخواند. هر چه‌قدر كه توي درس خنگ است توي بالا رفتن از درخت و ديوار راست ماهر است. مثل گربه از ديوار باغ كريم گازي بالا مي‌رود. كسي جرات ندارد پيش خودش بهش بگويد حسين گربه. ولي مَمد راست مي‌گويد: "خيلي هم بايد دلش بخواهد. لااقل اين جوري معلوم مي‌شود يك خاصيتي دارد."

اصلن همه‌ي اين درد سرها را حسين گربه درست كرد. او هي شيرمان كرد كه اين‌كار را بكنيم. ولي مگر جرات مي‌كنيم بگوييم او مقصر است. كسي كه به او كاري ندارد. آخرش اين است كه چند روزي غيبت مي‌كند، بعد مي‌آيد سر وقتمان و پوست جفتمان را مي‌كند.

آقاي يعقوبي از كنارم رد مي‌شود. سلام مي‌كنم. خدا كند اين بار هم بيايد به دادم برسد. نگاهي بهم مي‌اندازد و سري تكان مي‌دهد مي‌رود. يعني او هم باور كرده؟ ولي او كه اصلن خبر ندارد چي شده. آقاي يعقوبي تنها معلمي است كه خوشم مي‌آيد ازش. تنها معلمي است كه با من دشمني ندارد. از وقتي كه براي پيكانش از مغازه‌ي‌مان لاستيك خريد با هم خيلي خوب شديم. هر موقع وقت نمي‌كرد برود مغازه قست لاستيك را مي‌داد به من كه ببرم خانه. يك پاكت‌نامه مي‌داد دستم و مي‌گفت: «به آقات سلام برسون اينم بده بهش بگو يعقوبي داده. بازش نكنيا!» بي‌چاره فكر مي‌كرد من نمي‌دانم توي پاكت چيست؟ نمي‌دانست من به همه‌ي بچه‌ها گفته‌ام كه آقاي يعقوبي از باباي من لاستيك خريده. لاستيك خورشيد نشان.

مي‌بينم كه آقاي يعقوبي دارد بر‌مي‌گردد كه بيايد طرفم. سرم را پايين مي‌اندازم.

- تو كه آدم عاقلي هستي. پَه كِي مي‌خواي دست از ئي كارات ورداري؟

- آقا به خدا ما كاري نكرديم.

- يعني ‌مي‌خواي بگي آقاي ميرعالي الكي ميگه تو آبدارخونه بودي؟

- نه آقا، خو اشتباه كردم. همش تقصير بچه‌ها بود گفتن ئي كارو بكن. مَ كه نكردم. حالا كه كسي ازش نخورده خو.

حرفي نمي‌زند. مي‌رود به طرف دفتر. كاش مثل دفعه‌ي پيش آقاي ميرعالي حرفش را گوش كند. آقاي ميرعالي دفعه‌ي قبل گفته بود دفعه‌ي آخر است كه وساطت‌اش را قبول  مي‌كند.

مي‌ترسم. خيلي وقت است علي برهاني و ناظم و آقاي يعقوبي توي دفتر هستند. صدايي از دفتر نمي‌آيد. صداي سر و صداي بچه‌ها از توي كلاس‌ها مي‌آيد. حتمن چيزي به زنگ تفريح نمانده است كه اين‌جور سر و صدا به پا شده. صداي زنگ بلند مي‌شود.

.  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .  .

 

پ.ن: ادامه دارد.

پ.ن2: ادامه داشته باشد؟


[ ]
+
پسران آفتاب

 

چند وقتي است همين كه پشت كامپيوتر مي‌نشينم كه چيزي بنويسم همه چيز از ذهنم مي‌رود. به زور هم كه نمي‌شود چيزي نوشت. گفتم فعلن كه دل و دماغ نوشتن ندارم از كتاب‌هايي كه مي‌خوانم بگويم لااقل اين‌جا هم سوت و كور نماند.

 

 

 

 

نويسنده: نيل سايمون

مترجم: آهو خردمند

چاپ اول: 1382

شمارگان: 2000

قيمت: 800 تومان

ناشر: نشر ديگر

 

 

نيل سايمون يكي از بارزترين و پر درآمدترين نماش‌نامه‌نويسان طنز معاصر در امريكا است. بيش‌تر آثار او در چهار دهه پاياني قرن بيستم علاوه بر تئاتر در سينما و تلويزيون نيز با استقبال فراواني رو به رو شده‌اند.

آثار او تا كنون جوايز متعددي را برايش به ارمغان آورده‌اند كه مهم‌ترين آن‌ها جايزه‌ي پوليتزر سال 1991 است.

پسران آفتاب داستان دو بازيگر و دوست قديمي ( ال و ويلي) است كه پس از چهل وسه سال بازي در كنار هم، يازده سال است كه با هم قهر كرده‌اند و به هيچ وجه حاضر به آشتي كردن نيستند. هر دو بازنشست شده‌اند و ديگر كسي به آن‌ها پيش‌نهاد بازي نمي‌دهد تا اين‌كه تهيه‌كننده‌ي يك برنامه تلويزيوني  تصميم مي‌گيرد دوباره آن‌ها را كنار هم قرار دهد و ...

در نسخه‌ي تلويزيوني اين نمايشنامه وودي آلن بازي كرده است. در ايران نيز چند سال پيش اقتباسي از اين نماشنامه به قلم حميد جبلي و كارگرداني رضا ژيان با نام «دوستان با محبت» با بازي حميد جبلي و اكبر عبدي به روي صحنه رفته است. چند وقت پيش نيز قرار بود تله‌تئاتري با عنوان «پسران طلايي» با بازي مهدي هاشمي از شبكه چهار پخش شود كه البته از پخش شدندش بي‌خبرم.

نمايشنامه ترجمه‌ي نسبتن خوبي دارد. اگر بتوانيد غلط‌هاي املايي پرشمار و اعصاب خردكن‌اش را تحمل كنيد ارزش خواندن دارد. اگر ناشر، كتاب را لااقل به يك ديپلم ردي مي‌داد قبل از چاپ آن را بخواند ديگر عصباني را عسباني نمي‌نوشت.

 

 

 

قسمتي از متن كتاب:

ال:  (اداي در زدن را در مي‌آورد) تق تق تق.

ويلي: داخل شويد.

ال: ( مي‌ايستد به او نگاه مي‌كند ) داخل شويد يعني چه؟ پس بياين تو چي شد؟

ويلي: هر دوتاش يكيه چه فرقي داره، بياييد. يا داخل شويد، به هر حال تو مي‌آي تو ديگه.

ال: فرقش اينه كه دوازده هزار بار اين را اجرا كرديم و تو هميشه مي‌گفتي بيائيد تو. حالا چه‌طور شد كه بعد از اين همه سال همين امروز تصميم گرفتي بگي داخل شويد. همين امروز بايد عوضش كني؟

ويلي: من دارم سعي مي‌كنم تازه‌اش كنم، يه تغييري بدم.

ال: كي ازت خواسته كه تازه‌اش كني؟ اون‌ها نمايش دكتر را مي‌خوان. اونم با بيا تو شروع مي‌شه نه با داخل شويد. مي‌خواي تازه‌اش كني چند شاخه گل بذار توش.

ويلي: ما با يه نسل جديد رو به رو هستيم، ديگه سال 1934 نيست، البته اگر هنوز خاطرتون مونده باشه.

ال: اوه جدي مي‌گي؟ امروز تاريخ روزنامه را نگاه نكردم.

ويلي: داخل شويد كجاش بده؟

ال: بد نيست، فرق مي‌كنه. چهل و سه سال را همين‌طوري اجرا كرديم. خيلي خوب بود.

ويلي: ويلي مي‌دوني چرا ديگه ما كار نمي‌كنيم؟ براي  اين‌كه چهل و سه سال داريم يك كارو تكرار مي‌كنيم.

ال: ما كه به هر حال كار نمي‌كنيم. پس چرا حالا تغييرش بديم؟

ويلي: مي‌خوام يه چيزي بهت بگم، بهت بر نخوره به خودت نگيري ها، فكر مي‌كنم تو زيادي زير آن آلاچيق تو باغ سنگي، تو نيوجرسي نشستي.

ال: اين چه معني مي‌ده؟

ويلي: معنيش اينه كه زيادي زير آلاچيق تو نيوجرسي نشستي، من اين‌جا از پنجره‌ام هر اتفاقي كه تو دنيا مي‌افته مي‌بينم، آدم‌ها جوان. پير، خوب، بد. معتاد. آمبولانس، دزد. تصادف، آدمي كه خودش را از ساختمان پرت مي‌كنه پايين. پستچي...

ال: (مدتي به او نگاه مي‌:ند) و به همين دليله كه به جاي «بيائيد تو» مي‌خواي بگي «داخل شويد» ؟

.

.

.
[ ]
+
باران
 

با اين صداي باران كه نمي شود چيزي نوشت. هيچ صدايي نبايد مزاحم صداي باران باشد حتا صداي ظريف نوشتن. مگر چه قدر احتمال دارد صداي باران ديگري را بشنوم؟


[ ]
+
موسیقی سر گردنه

پارسال كه  لطفي بعد از سي سال در ايران كنسرت گذاشت گفتند لطفي است، كم كسي كه نيست. حق دارد بليت‌ش بيست سي هزار تومان باشد. گفتيم چشم! چشم‌مان كور دندمان نرم نمي‌رويم كنسرت. حالا كه دي‌وي‌دي ِ كنسرتِ پارسال را بيرون داده‌اند رفتم كه بخرم‌اش و لطفي را با يك سال تاخير ببينيم. نمي‌دانم لطفي توي دي‌وي‌دي چه ژانگولري انجام داده كه قيمت‌اش ده هزار و پانصد تومان است؟ اگر كسي ديد براي ما هم تعريف كند. حالا درست كه لطفي همه سازي توي كنسرت زده، از دف و سه تار بگير تا كمانچه و تار آخر مگر به تعداد ساز نواخته شده بهاي‌اش بايد بالا برود؟ مگر اين دي‌وي‌دي همان كنسرتي نيست كه آن همه انتقاد به آن كردند؟ اگر كار بي‌نقصي بود چه‌قدر بايد مي‌سلفيديم بابت‌ش؟


[ ]
+
یاد باد آن روزگاران، یاد باد

 

بگويم خدا چه كار كند باعث و بانيِ نمايشگاه كتاب را؟ فقط پنج هزار و هفتصد و پنجاه تومان پول توي حسابم مانده. يادش به خير! قبل از نمايشگاه من هم مثل شما پول داشتم.


[ ]
+
آخي! دلم براي خودم سوخت. بدجور بور شدم.
[ ]
+
خسته ام دوستان!

 

بهار هشتاد و شش مجموعه شعري – به کوشش قيصر امين‌پور – از او چاپ شد كه مجموعه‌اي از شعرهايي است كه در زمان حيات‌ش فرصت چاپ شدن پيدا نكرده بودند. مجموعه‌اي است از چند غزل و شعر سپيد، يك مثنوي، چندتايي دوبيتي و رباعي. به نظرم مذهبي يا حكومتي بودن دليل كافي‌اي براي شاعر ندانستنِ سيد حسن حسيني نمي‌تواند باشد. نه به اين خاطر كه خاطرِ مرده عزيز است و معمولن هواي‌اش را داريم. نه! به اين خاطر كه حسيني اگر با هيچ‌كس رو است نبوده پيداست با خودش لااقل رو راست بوده و ادا در نياورده است. چيزي كه در شاعرانِ امروز فَت و فراوان ديده مي‌شود. اما اين‌كه چه شد يادِ خدابيامرز افتادم. راستش را بخواهيد داشتم شعر خته‌ام دوستان‌اش را مي‌خواندم عجيب به دلم نشست. گفتم شما را هم شريك حسِ خودم بكنم:

 

به نام خدا خسته‌ام دوستان

به جان شما خسته‌ام دوستان

 

ز پا تا به سر... يا به شكل دگر!

به ديگر بيان خسته‌ام دوستان

 

هيايو هيايو هيايو، سكوت

صدا بي صدا خسته ام دوستان

 

زيادي زمين خورده و خاكي‌ام

كمي بي‌هوا خسته‌ام دوستان

 

ببخشيد معذورم از شرح و بسط

كه اصلاً چرا خسته‌ام دوستان

 

مپرسيد از ماجراهاي من

من از ماجرا خسته‌ام دوستان

 

هم از جانورهاي آدم بزرگ

هم از بچه‌ها خسته‌ام دوستان

 

از اين خرده لبخندهاي مسي

و ايضاً طلا، خسته‌ام دوستان

 

ز كوچكترين صيغه‌ي فعلِ امر

برو! يا بيا! خسته‌ام دوستان

 

جدا از خدا شاكي‌ام از همه

كه از ما سِوي خسته‌ام دوستان

 

من از نامِ تاريخيِ آزمون

چه بود؟ ابتلا؟ خسته‌ام دوستان

 

ز دنياي خالي ز شادي و شور

ز ماتمسرا خسته‌ام دوستان

 

در آخر: پيامي كه لو رفته است

من از ابتدا خسته‌ام دوستان

 

از اكسير و از بوته و زر شدن

و از كيميا خسته‌ام دوستان

 

ز اصواتِ تخديرِ عهد عتيق

ز هبن! و هلا! خسته‌ام دوستان

 

و هم از غزلهاي ريمل زده

ز شعرِ اِوا خسته‌ام دوستان

 

ز فاضل نمايي به سبك جديد

لذا... هكذا... خسته‌ام دوستان

 

مجموعه شعر سفرنامه گردباد

سيد حسن حسيني

نشر: انجمن شاعران ايران


[ ]
+

چند وقتي‌است حرفي براي نوشتن ندارم. مسعود امروز گفت كه چيزي نوشته است و اگر مي‌توانم بخوانم و نظرم را بگويم. مي‌داند كه ذهن بيمار من فقط دنبال غلط غلوط پيدا كردن توي متن‌ها مي‌گردد و از اين‌كار لذت مي‌برد. چيزي كه براي وبلاگش نوشته بود را خواندم. لا به لاي‌اش چيزهايي نوشتم. آخرش هم چند خطي براي خودش نوشتم. با اجازه‌ي خودش همه را با كمي تغيير اين‌جا گذاشتم. اميدوارم بعدن تصحيح شده‌اش را توي وبلاگ خودش بگذارد تا آن را هم بخوانيم.

 

 

پنج بعد از ظهر است و برخلاف هميشه، ايستگاه اتوبوس خلوت. (چند قدم بالاتر) چندتايي از مسافران انديمشک، چند قدم بالاتر در حال سوار شدن هستند. پايين‌تر از ايستگاه اتوبوس، شايد به فاصله‌ي 5-6 متر، پسري مشغول صحبت کردن با يک زن است. حرکت (صداي) ماشين‌ها نمي‌گذارد صدايشان را واضح بشنوم. شلوار جين آبي و تي‌شرت طوسي، پوستي روشن و ته ريشي شايد دو سه روزه دارد. باد که به موهايش مي‌خورد، چهره‌ي مهربانش جذاب‌تر مي‌شود. کوله پشتي‌اش را با  دو دست جلويش نگه داشته، آرام و شمرده با زن حرف مي‌زند. زن با لبخندي مادرانه او را نگاه مي‌کند و با حرکت سر حرف‌هايش را تاييد مي‌کند.

- شما لطف کنيد حداقل شماره‌ي آقا پسرتون رو بديد تا بعدا بتونم بهاتون تماس بگيرم.

اين آخرين جمله‌ي پسر بود  .

 زن  کمي مکث کرد و با شکي که در نگاهش بودا بود (منظورت "هويدا بود" بوده؟ يا اشتباهي نوشتي بودا بود؟) ، سرش را کج کرد ( منظورت از سر كج كردن چيه؟ سري تكان داد؟) و به طرف دخترش رفت. چند قدم آن طرف‌تر ، دختر و خواهر کوچکترش ايستاده بودند. دختر کوچک، ( چند ساله است؟ اگر بچه باشد مي‌شود دخترك هم نوشت. كوتاه‌تر و قشنگ‌تر است. البته اگر به سن‌اش بخورد ها) نگاهش با خواهرش بود و هر از چند گاهي ، نيم‌نگاهي هم به پسر  مي‌انداخت. چيزهايي مي‌گفت و آرام مي‌خنديد. چهره‌ي دختر را نمي‌توانستم ببينم ولي صورت خواهر کوچکتر پيدا بود. مادر که در کنار دخترانش ايستاد، همان دو صورت را هم از دست دادم. حرف مي‌زدند و گهگاه سر دختر به چپ و راست حرکت مي‌کرد. ادر (مادر) به طرف پسر رفت و با همان لبخند هميشگي ( هميشگي نه. به همان لبخند .... مثلن با همان لبخند مادرانه. تو نمي‌تواني بگويي لبخند هميشه‌گي. مگر چند دقيقه است كه ديدي‌اش كه از هميشه صحبت مي‌كني جيگر؟) جواب منفي دختر را اعلام کرد. ( تو از كجا فهميدي جواب منفي دختر است؟ از روي حرف‌هاي راننده تاكسي احتمالن. بهتر است بگذاري خواننده هم با خواندن حرف‌هاي راننده تاكسي متوجه جواب منفي بشود. مثلن بنويس چيزي به پسر گفت يا چيزي ديگر. مي‌شود هم از روي حركات پسر، كه با شنيدن اين خبر وا مي‌رود، خواننده را متوجه كني كه حرفي كه مادر گفته جواب منفي دختر بوده.)

راننده‌ي تاکسي‌اي که نوبتش رسيده بود و داشت به طرف جايگاه حرکت مي‌کرد، کنار پسر و زن ايستاد. او هم متوجه اين صحبت‌ها (صحبت‌هايشان به جاي اين صحبت‌ها)، يا حداقل موضوع آن شده بود. شيشه را پايين کشيد و با لهجه‌ي غليظ دزفولي گفت:

-          بچه کجايي؟ پدر و مادرت کجا هستن؟  (چرا دزفولي نمي‌نويسي‌اش؟ جوري كه معني‌اش سخت هم نباشد. اگر هم خواستي پانوشت توضيح بده. به نظرم قشنگ‌تر مي‌شود. نظر من است البته.)

-          اينجا نيستن، شهرستان‌اند.

زن با لبخندي که هنوز روي لبانش ماسيده بود، ( نمي‌دانم ماسيدن لبخند را براي بيان چه حالتي نوشته‌اي. فكر كنم منظورت از ماسيدن، چسبيدن بوده. كه از اول ماجرا دارد لبخند مي‌زند. اما به نظرم ماسيدن لبخند براي وقتي است كه طرف لبخند مي‌زده ولي الآن لبخندش كمرنگ شده. دارد كم كم از روي لبانش مي‌رود. مثلن كسي در حالي كه لبخند مي‌زند خبري بشنود. لبخند‌اش مي‌ماسد. هووووف! مُردم تا گفتم. درست گفتم؟ ها؟  :D) با حرکت چشم اين مکالمه را دنبال مي‌کرد.

- پدر و مادرت رو بگو بيان، اگه قسمت باشه ايشالله همه چيز درست ميشه.

اين آخرين جمله‌اي بود که وقتي داشتم به طرف اتوبوس، که تازه رسيده بود، مي‌رفتم شنيدم.

وقتي که نشستم و از پشت شيشه نگاه کردم، ( مي‌كردم) تاکسي به طرف جايگاه ( اگر كلمه‌ي بهتري پيدا كردي به جاي جايگاه بنويس. كمي نچسب است. البته من هم چيزي پيدا نكردم :D  ) رفته بود و پسر همچنان مشغول صحبت با زن بود. خواهر کوچکتر، آرام چيزهايي  مي‌گفت و مي‌خنديد. دختر که چهره‌اش از اينجا پيدا بود، به سختي جلوي خنده اش را مي‌گرفت اين از (انقباض [يا حركت ] عضلات صورتش و) اخم هاي (ساختگي‌اش پيدا بود) ( اينجا مي خوام بگم که هر چند لحظه يه بار ميخواسته جلوي خنده اش رو بگيره)

طوري ايستاده بود که پسر او را نبيند. نگاهش مستقيم بود (نگاه مستقيم يعني چي؟) ، با لبخندي فاتحانه....

 

 

 

سلام جييگر!

حتمن تا الآن فهميده‌اي كه من راجع به كليت چيزي كه مي‌نويسي نظر نمي‌دهم.بلد هم نيستم نظري بدهم. هر وقت هم چيزي بدهي بخوانم فقط بلدم ملا لغتي بازي در بياورم و ايراد بگيرم. فقط اين يكي را بگويم توي دلم نماند معتاد بشوم. چرا اين‌قدر حق را به پسره داده‌اي؟ قرار نيست تو قضاوت كني كه. منِ خواننده بايد قضاوت كنم چه اتفاقي افتاده و به كي ظلم شده است مثلن. تو بايد كار خودت را بكني. كار تو هم روايت است.  شايد من با خواندن اين اتفاق بگويم بي‌چاره دختره گير عجب احمقي افتاده. ديگري بگويد بي‌چاره پسره گير عجب دختر احمقي افتاده. .چيزهايي كه به ذهن‌ام رسيد را نوشتم. لازم به گفتن نيست كه همه‌شان پيش‌نهاد هستند. نوشته‌ي توست بايد مطابق ميل خودت باشد نه من. اگر جايي دري وري گفته‌ام ناديده بگير. جاهايي را كه قرمز كرده‌ام منظورم اين بوده كه بهتر است حذف شوند.

تٌف به اين شانس ما. شنيدم باغ گوجه سبز داده. آي سوختم وقتي شنيدم. جاي من و تو و دوشلاقي خالي.

تف تو گورت! برو آواز اساطير گوش كن. اين دفعه نزني، تنبورت را مي‌كنم تو حلق‌ِ مبارك‌ات. بدو برو ياد بگير. الآن من به همراه شهرام داريم پرواز مي كنيم.

كوا ليلي! نيا ليلي! چيا ليلي!

 

پ.ن: مسعود توی وبلاگ خودش جواب داده. آن هم با چه سرعتی. خووشووووو

 


[ ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!