تبليغاتX
 زیر خط خوشحالی
زیر خط خوشحالی
مجروح ِ زخمی 2

 

پست قبل راجع به سه ترجمه از یک داستان ِ برتولت برشت نوشته بودم. با هم چند نمونه ی دیگر از تفاوت میان این سه متن را می خوانیم. با این توضیح که در همه ی متن به جای ازبیجاری و ایل بیگی فقط ایل بیگی نوشته ام.

1.

قائد: اما خوب که حساب کنیم، فقط باید جنگید، یعنی با شمشیر لت و پار کرد.

غیاثی: در عمل، اما درست و حسابی می جنگیدند، یعنی کتک کاری می کردند. ص 9

ایل بیگی: در واقع آن چه مهم است جنگیدن یا به دشمن ضربه وارد کردن است. ص 11

 

2.

قائد: و حالا ناگهان جذبِ شدت حمله هنر شده. بدی کار در این است که خود سردار جزو سواره نظام است.

غیاثی: ولی حالا قرار است هنر در دفع حمله باشد! و این خیلی بد بود که خود فرمانده کل، سواره بود. ص 9

ایل بیگی: در حالیکه با چنین نحوه ی عملی، خود را مورد هدف قرار دادن، هنری نمایانده شده است. بدتر از همه این است که فرمانده جبهه خود یک سواره نظام بود. ص 12

 

3.

قائد: ناگهان همه بلند شدند نشستند.

غیاثی: به ناگهان، همه هاج و واج شدند. ص 10

ایل بیگی: چیزی نوشته نشده!

 

4.

قائد: با دستپاچگی چرخید و روی پا بلند شد.

غیاثی: به سختی برگشت و شروع به دویدن کرد. ص 11

ایل بیگی: با سنگینی برگشت، و شروع بدویدن کرد. ص 13

 

5.

قائد: همه چیز بستگی به این داشت که خوب شروع کند.

غیاثی: همه چیز بسته به این بود که به اندازه کافی جلو بیفتد. ص 11

ایل بیگی: همه ی فکرش معطوف به این بود که آیا به اندازه ی کافی فاصله گرفته است یا نه. ص 14

 

6.

قائد: فیلسوف به پشت روی وسط بوته ها نشسته بود.

غیاثی: فیلسوف روی ماتحتش بین دو بوته ی خار نشسته بود. ص 14

ایل بیگی: فیلسوف در میان بته یی از خار نشسته بود.

 

7.

قائد: صدای خودش را شنید که نعره می زند. صدای خودش را شنید که از اعماق حنجره نعره می کشد:

غیاثی: صدای جیغ و داد خودش را می شنید که مثل بلندگویی از قفسه ی نیرومند سینه بیرون می آمد. ص 14

ایل بیگی: سقراط شنید که بی اختیار نعره سر داده است، شنید که از قفسه سینه ی سترگش صدای نعره بر آمده است، درست مانند صدای شیپوری که کار بلندگو را می کرد:

 

8.

قائد: چند ده مردِ از نفس افتاده تلوتلو خوران از محوطه بی علف بیرون آمدند.

غیاثی: چند سرباز از پا افتاده در محوطه ی صاف سکندری می خوردند. ص 16

ایل بیگی: ده دوازده مرد خسته دیده می شد که تلوتلو خوران پیش می آمدند. ص 19

 

9.

قائد: یکی از هموطنان سقراط از او که همچنان روی زمین نشسته بود پرسید:

غیاثی: یکی از هم وطن های سقراط که هنوز روی زمین نشسته بود پرسید: ص 16

ایل بیگی: یکی از هموطنان سقراط که هنوز روی زمین نشسته بود از او پرسید: ص 19

از ترجمه ی غیاثی و ایل بیگی چنین برداشت می شود که هم وطن سقراط روی زمین نشسته است. در صوتی که در داستان می خوانیم این سقراط است که روی زمین نشسته نه هم وطنش.

 

10.

قائد: از آنجا که سرباز نه تنها به ترس بلکه به شانس هم نیاز دارد،

غیاثی: برای سربازی که می ترسد، این حرف ها کافی نیست، بلکه شانس هم باید داشته باشد! ص 16

ایل بیگی: از آنجایی که برای سرباز تنها ترس کافی نیست بلکه شانس هم باید داشته باشد، ص 20

 

11.

قائد: همه می دانستند که ایرانیها چه شکست سنگینی خورده اند و قلع و قمع شده اند. کار جنگ یکسره شد.

غیاثی: همه می دانند که شکست این روز چقدر برای ایرانی ها نابود کننده بود. به جنگ پایان دادند. ص 17

ایل بیگی: همه می دانند که شکست دشمن در این روز، برایشان چقدر دردناک بوده و گران تمام شده است. همین شکست به جنگ پایان داد. ص 20

 

12.

قائد: همسرش گزانتیپ برایش سوپ لوبیا تهیه دید

غیاثی: همسرش سانتیپ برای او سوپ لوبیا می پخت. ص 18

ایل بیگی: همسر سقراط، اکسانتیه، ... برایش سوپ لوبیا می پخت. ص 21

غیاثی و ایل بیگی می گویند که همسر سقراط در حال پختن سوپ لوبیا بوده است. در صورتی که قائد نوشته است « تهیه دید » یعنی کار پخت سوپ تمام شده است در صورتی که در ادامه خود او می نویسد: « وقتی هنوز آتش نشده است سوپ چطور می تواند بو بدهد؟ » که نشان می دهد زن در حال پختن آن بوده.

 

13.

قائد: این قضیه ی تو چیست؟

غیاثی: چه بلایی سرت آمده؟ ص 18

ایل بیگی: چه اتفاقی برایت افتاده؟ ص 21

 

14.

قائد: پاشو کمی دور اتاق راه برو. زود خوب می شوی.

غیاثی: سعی کن بلند شوی و کمی توی اتاق راه بروی. آن وقت معلوم می شود. ص 19

ایل بیگی: از جا بلند شو و در اتاق بگرد تا ببینم راست می گویی یا نه. ص 23

 

15.

قائد: دوستان بزرگوارش چنین کاری نکرده اند، او هم با چنین کاری موافقت نمی کرد، دست کم نه این طور علنی

غیاثی: دوستان محترمش سعی نکرده بودند برایش یک پُست بی خطر جور کنند، یا دست کم گمان نمی کرد سر خود چنین کاری کرده باشند. ص 20

ایل بیگی: دوستان خوب و با نفوذش مسلما در تدارک آن شرکت نداشتند، تازه خود او، لااقل به این سادگی ها قبول نمی کرد که به خاطرش مجالس جشن و سرور تشکیل دهند. ص 24

 

16.

قائد: زن دسته های قابلمه را با دامنش گرفت، آن را برداشت، روی میز گذاشت و شروع کرد با ملاقه کشیدن از آن.

غیاثی: زن دیگ را با لبه ی دامنش رفت، گذاشت روی میز و شروع کرد قاشق قاشق از آن خوردن. ص 21

ایل بیگی: زن، با لبه ی دامنش، دسته دیگ را گرفت، و آن را روی میز قرار داد، و با قاشق، مشغول خوردن شد. ص 26

 

17.

قائد: این جورها هم نیست که آدم سرنوشت جنگی با ایرانیها را تعیین کند و بگذارند برای خودش راحت باشد.

غیاثی: کسی جنگ با ایرانی ها را به نفع خودش تمام نمی کند و بعد قسر در برود. ص 21

ایل بیگی: چیزی ننوشته!

 

18.

قائد: قاشق در نیمه راه دهان زن ماند.

غیاثی: قاشق در دهان زنش ماند. ص 22

ایل بیگی: قاشق همان طور در دهن زن باقی ماند. ص 27

 

19.

قائد: زنش امروز صبح کمتر تندخویی می کرد.

غیاثی: صبح روز بعد، زنش دیگر چندان تندخو نبود. ص 23

ایل بیگی: امروز صبح، زنش مثل همیشه بدخلق و سختگیر نبود. ص 29

 

20.

قائد: زن چنان مردد بود که شیر بز را برای او به رختخواب برد.

غیاثی: زنش آن قدر دست پاچه شده بود که شیر بز را به اتاقش برد. ص 24

ایل بیگی: زن .... آن قدر به تصورش اطمینان نداشت که حتی شیر بز را به محل خوابش برد. ص 29

در ترجمه ی غیاثی و ایل بیگی معلوم نیست «ش» به سقراط بر می گردد یا به خودِ زن. شیر را به اتاق ِ سقراط می برد یا اتاق ِ خودش؟

 

21.

قائد: گویی سخنانش کاملا خالص باشد.

غیاثی: انگار دارد چیز مهمی می گوید. ص 25

ایل بیگی: مثل اینکه مطلب مهمی عنوان شده باشد. ص 30

به عنوان کسی که همه ی عمرم به فارسی حرف زده ام و شنیده ام نمی فهمم سخن ِ خالص یعنی چه؟

 

22.

قائد: ... و بی حس و حال خاصی به وصله کردن لباسهای کهنه ادامه می داد.

غیاثی: داشت با خونسردی یک دامن کهنه را کوتاه می کرد. ص 27

ایل بیگی: داشت دامن کهنه یی را وصله می کرد. ص 34

 

23.

قائد: فکر می کردم فقط گزانتیپ در خانه باشد. مخصوصا از جا بلند شدم که جویای حال تو بشوم.

غیاثی: فکر می کردم فقط سانتیپ را ببینم. کمی زودتر بیدار شدم تا سری به تو بزنم. ص 32

ایل بیگی: تصور می کردم که اکسانتیپه را در خانه تنها خواهم یافت. فقط برای این از رختخواب برخاستم که از تو خبری بگیرم. ص 39

 

24.

قائد: {سقراط} از ناحیه او خاطرش جمع بود.

غیاثی: سقراط از خودش مطمئن بود. ص 33

ایل بیگی: او به آنتینیتین اعتماد داشت. ص 41

 

25.

قائد: پس از یک شکست حتی آدمهای عاشق کشت و کشتار هم مدتی صلح طلب می شوند، بعد از پیروزی، حتی تو سری خورها هم جنگ را، دست کم تا مدتی، تایید می کنند، تا وقتی که متوجه شوند پیروزی یا شکست به حال آنها چندان تفاوتی نمی کند.

غیاثی: بعد از شکست، حتی بالا دستی ها هم مدتی صلح طلب می شدند و بعد از یک پیروزی، حتی جنگ طلبان پایین دست هم صلح طلب می شدند، دست کم تا زمانی که بفهمند پیروزی یا شکست در جنگ فرقی به حال آن ها ندارد. ص 34 و 35

ایل بیگی: پس از یک شکست، طبقات بالا و طبقه حاکم برای مدتی صلح طلب می شوند. و بعد از یک پیروزی حتی طبقات پایین، حداقل برای مدتی ( تا اینکه به این حقیقت واقف شوند که پیروزی و شکست، در حال و وضع آنها تفاوت چندانی ندارد) طرفدار جنگ. ص 42

 

26.

قائد: می توانم بگویم آنیستنس زیر گوش ات خوانده که دلیلی برای این کار وجود نداشت.

غیاثی: آنتیستنس حتما متوجه ات کرده که دلایل چندان زیادی برای کمک تو در بُردن جنگ در دست نیست. ص 36

ایل بیگی: شاید آنتیتینین برایت روشن کرده باشد که گویا دلایل کافی برای این امتناع تو وجود نداشته است؟ ص 44

 

27.

قائد: سقراط از تکان ننویش دست برداشت.

غیاثی: بی آن که از تاب خوردن دست بردارد. ص 37

ایل بیگی: بی اینکه تاب خوردنش را قطع کند. ص 46

 

28.

قائد: اما بالاخره برای پیشروی باید این نعره ها را تحمل می کردند.

غیاثی: بعد از آن بلایی که موقع پیشروی سرشان امده بود، دیگر نمی توانستند نعره ی ما را تحمل کنند. ص 38

ایل بیگی: به نظر می رسید که پیشروی آن ها تا آنجا با سختی و دشواری فراوانی همراه بوده است. ص 47

 

29.

قائد: چون در پایم بود که خار رفته بود.

غیاثی: چون یک خار توی پایم هست. ص 39

ایل بیگی: برای اینکه خاری در پا دارم. ص 48

 

30.

قائد: که این طور.

غیاثی: اوه! همان خار؟ می فهمم. ص 40

ایل بیگی: اوه! به این دلیل؟ می فهمم. ص 49

 

 

موسیقی:

تکنوازی بربت از محمد فیروزی


[ در مورد ادبیات ]
+

قالب اين وبلاگ با استفاده از قالب ساز آنلاين طراحي شده است
©2008 All rights reserved.

Build Your Own Template!